تبليغاتX
گوشـــــــه روشـــــــن

گوشـــــــه روشـــــــن


معلق

در حجم غلیظ هوای مسموم

نه در حال پرواز

معلـــــــــــــــــــــــق

---

در سلسله عللی که پایبندی بی بدلیل و دلیلی به آنها داریم

من و تو کمی دیر تر از وقتی که باید 

همدیگر را ملاقات کرده ایم

یا شاید هم زود تر

کسی چه می داند

---
معلق

معلق

نه در حال پرواز

معلق

این چنین

خواهیم ماند

---

اینها را گفتم

که از ناشناس بودنم نگران نباشی


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



در هیچ کجا به سفر بودم و شهری عیان شد؛ کنار دروازه، کسی پرسید: قصد ماندن کرده ای؟ ماندن در کار نبود. شهر در نظر کوچک شد و من هنوز در هیچ کجا به سفر

---

حوالی چهارراه مخبر الدوله، قدم می زنم که ناگهان چشمم به تصویر شهر، روی یکی از پوستر های بساط ِ دست فروشی می افتد. نگاه هامان به هم قفل می شود. می خندد؛ دندانهای زردش توی ذوق می زند. پوستر را ریز ریز می کند و قهقهه سر می دهد

---

شکافی میان سینه

من را به بیرون از من می کشد

به شهر می خواند

نه آن شهر که حرفش گذشت

آن شهر دیگر


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



پنجره؛

بـــــــــــــــــــــاز

زهرماری،

پـَـــــــــــــــــــــــــــر

تو نیستی

قبل و بعدش هم؛

خالیه همش

خالی

خــــــــــــــــــــــــــالــــــــــــــــــــــی

خالی رو که میدونی ؟

این اواخر، همه چیز کِش اومد

قد نکشید

فقط کِش اومــــــــــــــــــــــــــــــــد

قفل را قورت می دهم

هم خودش را و هم کلیدش را


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



ته ِ این فنجان

گل های گوشتخوار َم را می بینم

تو که خیلی خوشمزه ای

[آن یکی ریز و لَوَند می خندد]

پس لطفا در نبود من...


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |


...کمی دور، به تماشا ایستاد. میل دیوانه واری به دیدن آن منظره داشت؛ مثل براده های آهن پشت کاغذ که مشتاق رسیدن به آهنربا، از جذب منع می شوند. دیدن دسته پرندگان، نشئه اش می کرد، منگش می کرد. بعد از آن اتفاق برف بارید؛ او اما هفت تیر کاغذی اش را از جیبش در آورد و یک تیر الکی به یکی از پرنده ها شلیک کرد. پرنده ها وحشت زده پریدند، اما آن یکی که به سمتش شلیک کرده بود؛ نگاه هاشان با هم گره خورد. از هوش رفت...


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



خیلی از هـم دور نشده بودیم

لبخند می زد؛

من که خیره مرا می نگریست


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



تابستان، شیره ی جانم را کشید

حالا گوشه ای ایستاده ام

در انتظار ملاقات سرما با تن برهنه ام

و...

ریشه هایی که به آسمان خواهند گریخت


---

پ ن: یاد این یادداشت قدیمی افتادم> درختها / داستانی و سکوتی ..........


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



غیب شد؛

ظاهر که بشود، سه چهار هزار تا دست و پای کَتُ و کلفت دیگر در آورده


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



دو

سه


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



هزاران سال است که غروب، به روز منجر می شود

راستی، همان اوایل خاکستر شد

تاب این دروغ بزرگ را نداشت


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



+ می فهمم منظورتو ولی...

[جوری که طرف نشنود]

- به خدا اگه فهمیده باشی


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



در من شدی و نهان شدی

از مـــن بـُدی و عیان شدی

رفتم چو من به خـواب عدم

من بودم و تو، جهان شدی


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



باید کمی غذا بخورم، تکیده شده ام

اُه !!! شکمم کو ؟!

شکمم... شکمَـــــــــــــــــــــــم......

[مغزی بند به هزاران پا و هر پا رشته ای دراز و باریک، مستأصل و دستپاچه دور و برش را می گردد]


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



[عفونت. سردردهای طاقت فرسا. گونه ای از قارچ پوستی که روی سینه اش به شکل یک صلیب بر سر قبری در آمده و حافظه اش که هر روز تحلیل می رود]

لَخت بر تخت افتاده، به پرندگانی که به سوی او یورش می آورند و به شیشه بسته پنجره می خورند و می افتند نگاه می کند.

پوزخند می زند.

[هوای اتاق سنگین و تنفس دشوار. پنجره به مرور کوچک، و به سرنوشت در و دیگر اشیاء داخل اتاق دچار خواهد شد]


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



من و گلهای سفید صحرایی، مات ِ جسد نیمه جان تو ی جان که راه و رسم جان کندن انگار نمی دانی و مخمل هزار رنگ به تن، تن ِ برهنه بر دار من و گلهای سفید صحرایی را تنگ در آغوش بی جانت حالا می نوازی


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |


                    

+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



رفیق، این اخلاق تو که جان به لب می رسانی تااااا .......


اِمرو من کِر  ِ خودتم

دیدی باختییییییییم

من و تو

به هــم


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



من در این کنج

مات

تا عیان شَ....و...ی..

ش....... ُد...ی


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



ر:  ر

پ:  پرنده

 

پ   آمدم

ر   آمدی...

پ   پرنده ام؛ پر خواهم زد

ر   دانم؛ چشمهایم را خوب نگاه کن؛ نه آن باشم که بال و پرت بندد، نه آن که پرندگی نخواهدت، من، "تو"، را هزاران هزار سال است که هستم...

پ   {...} خواهم رفت، پر خواهم کشید، آه جگرسوز، آن روز تو را... نمی ترسی؟

ر   هرچه خواهی، همان باش، هر سو که شوی، آن شو، من هم، هستم، آنچه را که هستم و شوم، آن سو که شوم؛ من اما "تو"، را به عمر خاک است که دوست می دارم...

پ   کاش پرنده بودی

ر   نیستمَت؟

{نقطه ای را متصور شوید که شما را می خواند، ذهنتان را متمرکز کنید، حواستان را جمع کنید، گریزی نیست؛ نقطه ای در حال بلعیدن شماست}

پرنده شد؛ ماجرا رقم خورد، آن سان که، نقطه.......


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



+ حوصله داری؟

- بگو

+ نمی توانم توضیح دهم؛ وانگهی، توضیح هم که بدهم نخواهی فهمید. می توانی بپرسی، انتظارش را هم نداشته باش که همیشه پاسخی بشنوی. من و تو از هم دوریم، صداهامان بهم نمی رسد. این را هم بگویم، خیلی زحمت نکش، در بهترین حالت، فقط می توانی اوضاع را کمی قابل تحمل کنی...

---

می گوید و می گوید و می گوید و من مات، توی صورتش نگاه می کنم...

[موزائیک های منظم کف اتاق با رگه های بنفش و نارنجی، تقاطع های تیز دیوار ها و رنگ سفید آنها که چشمم را می زند؛ اتاق بی سایه...]


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



شش ِ صبح؛ گرگ و میش پیش از غروب. دم نان فروشی سر چهارراه، منتظر کسی که موهای بافته و کلاه و بارانی پیچازی دارد ایستاده ام. به خاطر نمی آورم کیست؛ این را می دانم که یک دوست است، یک دوست بسیار عزیز.

شش و نیم ِ صبح؛ هوا کاملا تاریک شده. به هم ملحق می شویم. یک نان باگت می خریم و به سمت شرق حرکت می کنیم. نان باگت، در کاغذ الگو پیچیده شده.

سه ی بعد از ظهر؛ در اعماق تاریکی، به مریض خانه ای می رسیم و به دیدن دوستی بیمار می رویم. برایش گل داودی سفید می بریم؛ خوشحال می شود.

پنج ِ عصر؛ گرگ و میش پیش از طلوع. سر چهارراهم، چهارراه بزرگ شده و شلوغ. منتظر کسی ایستاده ام. هوا روشن تر می شود. شلوغی و سر و صدا عذابم می دهد. هوا ابر است. پلیس وامانده ای مات و مستأصل گوشه ای خشکش زده. نَمی می زند.


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



"این"

ریشه دوانده بود و "ر" به ریشه ها خو کرده بود

"این"

ریشه می دواند و ریشه می دواند و ریشه می دواند

و "ر" به ریشه ها خو می کرد و خو می کرد و خو می کرد



پ ن: ماجرا بی کم و کاست همین بود


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



خوب نگاهش کن؛

[سکوت]

اینو تو زاییدی

[موجود، دست و پایش را لیس می زند]


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |


یک

دود منسجم سیگار که در فضای شعاع های نور آفتاب بهار آرام آرام غیب و پراکنده می شود، تصویری را در ذهن خلق می کند که برایم کیف غریبی دارد.

تاس می ریزم، جفت سه؛ جرعه ای می نوشم، پکی به سیگارم می زنم، تلفن را بر می دارم، به کسی زنگ می زنم، جواب نمی دهد، پیغامی برایش می گذارم.

بیدار می شوم. انگار وقت خواب، صدها کارگر با چکش به جان ِ من افتاده اند. تنها چیزی که به یاد می آورم همان منظره خیال انگیز همیشه است.

تلفن زنگ می زند، حوصله جواب دادن ندارم، کسی برایم پیغامی می گذارد:

"عزیزم؛ صبح دلم نیومد بیدارت کنم. زنگ زدم بگم مرسی، شب خوبی بود"

صاحب صدا را نمی شناسم.

باوجود سکوت حاکم، هرچه فریاد می زنم، انگار آنکه پشت تلفن است سخت تر صدایم را می شنود.

دست آخر، برایش یادداشتی به این مضمون می گذارم:

"عزیزم؛ میل دارم امشب را با تو بگذرانم و صبح با بوی تن تو چشم از خواب باز کنم"

تلفن زنگ می زند. جواب نمی دهم تا روی پیغام گیر برود. صدای آنکه زنگ زده مبهم است. چیزی دستگیرم نمی شود. این مکالمه یک طرفه هرچه پیش می رود، صدای او خفه و گنگ می شود.


 

دو

جایی نشسته ام و خودم را به حساب خودم میهمان کرده ام. هیچ ارتباطی را با آدم های دور و بر حس نمی کنم. اعمال کوچک و بی اهمیت آنها در این فضا، به نظرم بزرگ و اغراق شده می آیند.

من ِ دائم الخمر، نه در حسرت یک جام، که لنگ یک تنگ شرابم، که بنوشم، نه فقط بنوشم، که تا چکه آخر به سلامتی تو بنوشم، که سیاه مست در آغوش خیال تو بیفتم، خواب روم و بمیرم. دریغ اما که خیالت را به یک تنگ شراب فروختم، که بنوشم، نه فقط بنوشم، که تا چکه آخر به سلامتی تو بنوشم.


 

سه

- سلام، چطوری؟

+ سلام... خوبی؟

{سکوتی حاکم می شود}

- الو...، صدات قطع میشـــه؛ اَاَاَاَاَاَاَاَاَلوووووووو

+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



من و تو جام هم

گاه پر و گاه خالی

من و تو شراب هم

گاه و بی گاه مست


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |



دست از تشریح این موجود منحوس بردار

حال، گاه ِ تماشاست

تو از پیش برای مراسم تشریح دعوتی

حال، گاه ِ تماشاست


+ نوشته شده توسط رسول پورسنگری |


گوشه روشن X

:: یادداشتهــــــا و برداشتهـــــا ::


لیـــــــــــــنک

-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-


RSS