<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گوشه روشن</title>
<link>http://goosheyeroshan.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 16 Sep 2008 19:56:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یادداشت</title>
<link>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خون در رگهایم متبلور می شود ، جریان بلور ، آرام آرام و باصدایی خفه رگها را مجروح می سازد . چاره تیغ است و شکافی و گرمای مطبوعی و خروج بلور از این تن رنجورم که حالا دیگر به رنگ سبز یشمی در آمده . حجم بدنم زیاد شده و کم وزن و سبک شده ام . انگشتانم شده اند خیک باد و به سختی می توانم قلم در دست بگیرم و یادداشتهای روزانه ام را روی این کاغذ پاره های کهنه و زرد بنویسم . افرادی در اطرافم مدام در ترددند و آرامش اطاق را بهم می زنند . اینها همه کسانی هستند که زندگی من باهاشان گره خورده . به ساعت دیواری نگاهی می اندازم . نمی توانم تشخیص بدهم در چه موقعی از شبانه روز هستم . ساعت یازده است . روز یا شبش را نمی دانم ؛ از این گذشته نمی دانم امروز چه روزی است . من گوشه اطاق روی صندلی پشت میز نشسته ام و دارم سیگار دست ساز هندی می کشم . چای هم می نوشم . میرزا خدمتکار مخصوصم در می زند و بدون اینکه منتظر جواب بماند وارد می شود . حوصله توصیف قیافه اش را ندارم . &quot;آقا برای تنبیهتان آمده ام&quot; . خودم دستور داده ام هر روز بیاید مرا تنبیه کند . نطقی بلند بالا در باره اخلاقیات فراموش شده می کند و سه ضربه شلاق بر پشتم می زند که مبادا جایی پایم را کج بگذارم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میرزا سومین ضربه شلاق را بر پشتم فرود می آورد . پشتم می سوزد . من خوشحالم که اخلاقیات را زیر پا نگذاشته ام . آدمهای توی اطاق مرا نگاه می کنند ، در گوش همدیگر پچ پچ می کنند و دست آخر مرا هو می کنند . همه به سلامتی هم و حماقت من عرق می خورند . عربده می کشند . ناگهان یکی شان فریاد می زند :  &quot;تفریح بس است&quot; . همه به سر کار خود باز می گردند . خودم را جمع و جور می کنم . میرزا نگاه رضایت مندانه ای به من می اندازد و از اطاق بیرون می رود . خون تازه ای را پشت پیراهنم احساس می کنم . به زودی به لکه ای سیاه مبدل خواهد شد . خون من بوی مرداب می دهد .   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پنجره را باز می کنم . کسی پشت پنجره از قبل در انتظار استفراغ است . عق می زند . ای بابا ! روزم خراب شد ! هوای اتاق مرطوب است و به دشواری می توان در آن نفس کشید . موزیک گوش می کنم . نجسی می خورم ، سردرد بی پدر رهایم نمی کند . گنگم ؛ یکی با پتک مدام می کوبد پس سرم . دوباره پشت میز می نشینم . فکر تازه ای از سرم می گذرد ؛ نمی دانم ، شاید هم یکی از همان افکاری که مدام در کله ام می چرخند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدمهای توی اتاق یک جوری انگار با زندگی من گره خورده اند . آنها معدنچی هستند . عده شان را درست نمی دانم . گاهی کم و زیاد می شوند و گاهی عوض می شوند . بیست و چند سال است که به بودنشان عادت کرده ام . آنها بخشی از تنهایی من هستند و در این محیط ایزوله همراه من به کار مشغولند . هیچ وقت دوستی میان من و آنها به میان نبوده ؛ برعکس ، آنها همیشه از من کینه به دل داشته اند . تنها وجه اشتراک من و آنها این است که کار می کنیم ؛ همه مان سخت کار می کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میرزا می آید تو . من می پرم گردنش را گاز می گیرم . خون می آید . میرزا می میرد . مرده ها اینجا نیازی به سوزاندن ندارند . خودشان غیب می شوند ؛ نمی دانم چه سری است ، تندی دلم برایش تنگ می شود . نجسی می خورم ، سردرد بی پدر رهایم نمی کند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یادداشتهای پراکنده ام را مرور می کنم . چشمم به نوشته ای می افتد . بی نام ، بی تاریخ ، که در آن اتفاقات امروز نقل شده . تعجب نمی کنم . گاهی ممکن است تکرار صورت پذیرد . نوشته دیگری را بیرون می کشم . باز هم همین اتفاقات . بگذار خلاصت کنم . اینجا هر روز یک سری اتفاقات خاص می افتد . اما من ... نمی دانم چرا به این نوشتن روزانه عادت کرده ام . نمی دانم ؛ شاید دوست دارم مطمئن باشم همه چیز همان روند همیشگی را طی می کند و خبری از ورود یک عامل خارجی که انزوای مرا بهم بزند نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;معدنچی&quot; ، اسمی است که من روی آنها گذاشته ام . آنها مسئولیت نوشتن تراوشات ذهنی مرا دارند . البته غیر از آن مسائلی که خصوصی اند و یادداشتهای روزانه هم شامل این خصوصی ها می شوند و خودم می نویسمشان ؛ باقی را من دیکته می کنم و آنها می نویسند . &quot;معدنچی&quot; ، اسم بی ربطی است اما من دوستش دارم . یک جوری به کار بیهوده آنها ارزش می دهد ! شاید بهتر بود اسمشان را بگذاریم میرزا بنویس . اما برای اینکه توی میرزا جماعت دست زیاد نشود ، اسم میرزا را انتخاب نکردم . کار تا نیمه های شب طول می کشد . معدنچی ها قبل از خواب دسته های کاغذ را روی هم تلنبار می کنند و در گوشه ای از اتاق که به این کار اختصاص دارد و از قبل تلی از کاغذ آنجاست ، می گذارند و پیش از اینکه به خواب بروند یکی یکی به طرز مشکوکی پس از کمی استفراغ ، کبود می شوند و می میرند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز به این نتیجه رسیدم که هوای اینجا سمی است . چون از صبح تا به حال چند تن کشته داده ایم ! نامه ای نوشتم به رئیس کل و از او تقاضا کردم که به وضع ما رسیدگی کند . نامه را دست میرزا دادم که مسئول این جور کارهاست . میرزا رفت . خودم را برای شکنجه حاضر می کنم . میرزا که برگردد با شلاق بر می گردد . نامه را هم بیخود نوشتم . ده ها بار این نامه را نوشته ام و هر بار این پاسخ که &quot;رسیدگی خواهد شد&quot; ، توی یک پاکت در بسته مهر و موم شده به دستم می رسد . بیخود ... نمی دانم ، شاید هم نه ! بیخود ننوشته ام !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در حالی که داشتم آوازی قدیمی را زمزمه می کردم ، ماشه را توی صورت اسب نیمه جانی که جلوی پاهایم معصومانه و ملتمسانه به من خیره مانده بود ، چکاندم . امروز روز خوبی بود . یادداشتهایم را مرور می کنم . چیزهایی را که نوشته ام به یاد نمی آورم . رخدادهایی که گویی اصلا برایم اتفاق نیافتاده اند ... آدم وقتی نتواند با خوب و بد های دور و برش جور شود منزوی می شود . با همه غریبه می شود ، با خودش جور می شود و روزی از خودش هم خسته می شود ... چون می بیند که خودش را هم با همه دور و بری هایش یکجا قالب زده اند . آدم ابوالبشر ... بعد به میان همین دور و بری هایی که تا دیروز مادر قحبه کمترین نسبتی بود که به آنان می داد باز می گردد ؛ نرم تر می شود ، می بیند آنها هم مثل خود او سرگردانند ، انگار یکی ولشان داده وسط گود بلا ! اما این دفعه انزوای حقیقی خودش را می داند ؛ بهتر بگویم ، این دفعه آگاه است ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به دلیل پرهیز از تکرار مکررات ، حوادث یومیه را بیش از این نقل نمی کنم . اینجا هر روز یک سری اتفاقات خاص می افتد و شاید خسته کننده باشد که بخواهیم به تکرار مبتلا شویم . یک راست می روم سر اتفاق جدیدی که امروز رخ دادند . حالا من شگفت زده و مات از وقوع این همه رخداد جدید ، آن هم میان اتفاقات تکراری هر روزه که برای من و آدمهای توی این اتاق می افتد ، دارم یادداشتهایی از این اتفاقات بر می دارم ... خون در رگهایم متبلور می شود ، جریان بلور ، آرام آرام و باصدایی خفه رگها را مجروح می سازد . چاره تیغ است و شکافی و گرمای مطبوعی و خروج بلور از این تن رنجورم که حالا دیگر به رنگ سبز یشمی در آمده . حجم بدنم زیاد شده و کم وزن و سبک شده ام . انگشتانم شده اند خیک باد و به سختی می توانم قلم در دست بگیرم و یادداشتهای روزانه ام را روی کاغذ های کهنه و زرد بنویسم . افرادی در اطرافم مدام در ترددند و آرامش اطاق را بهم می زنند . اینها همه کسانی هستند که زندگی من باهاشان گره خورده . به ساعت دیواری نگاهی می اندازم . نمی توانم تشخیص بدهم در چه موقعی از شبانه روز هستم . ساعت یازده است . روز یا شبش را نمی دانم ؛ از این گذشته نمی دانم امروز چه روزی است . من گوشه اطاق روی صندلی پشت میز نشسته ام و دارم سیگار دست ساز هندی می کشم . چای هم می نوشم و قص علی هذه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 19:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=goosheyeroshan&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>goosheyeroshan</dc:creator>
<guid>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هشت</title>
<link>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Letter Gothic Std&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;♦&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;آآآآخ ... از هم خوابگی چندش آور دو سوسک مستراح و گائیده شدن مغز ، قبل از موعد مقرر و حقیقت تلخ تابستانی بی سر و ته و تنهایی و فکرْ درد و کمی اشک نارس و زجر آور و رنج دانستن و خفه خون و کاسبی روزمره چرندی به قیمت فروش اندک بقایای انسانی با در آمدی غیر قابل نشخوار و مصرف بی رویه مهر گیاه و گفتن و نفهمیدن و فهمیده نشدن و زندگی تمام اتونال و وعده های مدام ِ سر خرمن و مرافعه خدایان و ناخدایان و برو و بیای آرشه ای روی سلسله اعصاب مرکزی و حاصل ، تریلی ناشیانه بین دو و ر بمل و کوچک شدن و بسط یافتن ِ مدام و رشد سرطانی آگاهی ها و تحلیل رفتن آناتومی لازم برای انسان بودن و گذار افسار گسیخته از آدم به مغزی دارای هزار پای ریز و لنگ و بندی ِ یک زندگی به یک نیم بند ســــــــــــــست ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;آآآآخ ... از &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;پازوکی و صرف نظرش از چکاندن ماشه بر روی مغز از پیش بر دیوار پاشیده اش و شروع شگفت انگیز هر چیز و همه چیز ، همان قدر مفتضح که ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 21:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=goosheyeroshan&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>goosheyeroshan</dc:creator>
<guid>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفت</title>
<link>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Letter Gothic Std&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;♦&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;اوضاع پیچیده ایست . پازوکی ، همه روز را خوابید . او دچار  خونریزی ریوی شده . افسرده است و دیگر حتی نای غذا خوردن را هم ندارد . کابوس عجیبی مدام به سراغش می آید . خودش را از بالا می بیند که ذره ذره در حال آب شدن است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;همه نگرانی او از نیمه کاره ماندن داستان است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 23:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=goosheyeroshan&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>goosheyeroshan</dc:creator>
<guid>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شش</title>
<link>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Letter Gothic Std&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;♦&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;&quot; آقای پازوکی ... آقای پازوکــــــــــی ... حواستان کجاست ؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Courier New&quot; size=3&gt;یک فرشته ی کوچک مستمری بگیر آمده است که پازوکی را از وضع موجود به وضع مطلوب ببرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 23:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=goosheyeroshan&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>goosheyeroshan</dc:creator>
<guid>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنج</title>
<link>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Letter Gothic Std&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;♦&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;تنها لحظه ننگین زندگی می تواند لحظه فرار از خود و ارتباط درونی انسان با خودش ، حالا به هر دستک و دنبکی که می خواهد باشد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Courier New&quot; size=3&gt;پازوکی پس از اطمینان از اوضاع بسامان این ارتباط درونی ، حال می تواند به ارتباطات اجتماعی خویش نظمی و قراری بدهد و حتی از دور ریختن عواملی که موجب سانسور خودش می شدند ، اگر چه قیمت این دور ریختن و حذف اتهام ، انزوا و چه و چه باشد ، خوشحال شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 23:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=goosheyeroshan&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>goosheyeroshan</dc:creator>
<guid>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهار</title>
<link>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Letter Gothic Std&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;♦&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;تجسم کن لحظه ای را که همه داشته هایت به چالش کشیده می شوند و در آنی تو با وجود همه ثبات نسبی که مغرورانه بر آن تکیه زده ای به نسیمی چار ستون بدنت مثل بید مجنونی که گرفتار طوفانی سهمگین شده می لرزد . این لحظه یا آن ، فارق از تمام ژست های متداول ، اگر سرت را بر تنت ارجح بدانی هر نفس در حال تکرار است و این چالش همیشگی نوعی ملال مقدس را که برخی آنرا رنج آگاهی تعبیر می کنند ، برای آنکه قرار بر آگاهانه زیستن دارد رقم می زند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Courier New&quot; size=3&gt;پازوکی به طبیعت و جریانهای آن اعتماد دارد و همین است که خیالش را راحت می کند ؛ البته ناگفته نماند که دست آخر چاره ای هم جز این اعتماد ندارد . همه سکوت ها و تنهایی هایش بر لحظه ای آگاهی در که شاید همه این سکوتها و تنهایی ها ناشی از همان لحظات نورانی باشد ؛ مثل آن خرمگس ناخوشایندی که مردمان را از خواب بیدار می کند و ناسزا می شنود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Jul 2008 07:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=goosheyeroshan&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>goosheyeroshan</dc:creator>
<guid>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه</title>
<link>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Letter Gothic Std&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;♦&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;اضمحلال اول شخص جمع و تمایل به نوعی از انزوای بی سر و صدا و بی ادا اصول و سکوتی نه احتمالا از سر بی حرفی ، سکوتی مطلق برای محاکمه شخص خودش . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;پازوکی ساعتها به پنکه سقفی خیره مانده بود . تپش قلب عجیبی داشت ، نفس نفس می زد و همه تمرکزش بر توجیه تولد یک ناقص الخلقه لزج دیگر از مادر ِ ذهنش بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 18:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=goosheyeroshan&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>goosheyeroshan</dc:creator>
<guid>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو</title>
<link>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Courier New&quot; size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Letter Gothic Std&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;♦&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Courier New&quot; size=3&gt;پازوکی ، امروز ، بعد از مدتها سکوت ، بالاخره خودش را مجاب می کند که نامه ای کوتاه به یک دوست ناشناس بنویسد :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Courier New&quot;&gt;&lt;EM&gt;دوست عزیزم &lt;FONT size=3&gt;،&lt;/FONT&gt; تویی که قضاوت برایت از قضای حاجت آسان تر است &lt;FONT size=3&gt;،&lt;/FONT&gt; اساساً جهاز هاضمه ات بر ادراک &lt;FONT size=3&gt;،&lt;/FONT&gt; شهود و شعورت رجحان دارد ...&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Courier New&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 11:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=goosheyeroshan&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>goosheyeroshan</dc:creator>
<guid>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک</title>
<link>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Letter Gothic Std&apos;; mso-bidi-language: AR-SA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;♦&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Courier New&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد این همه سال ، هنوز هم کابوسی ، هر روز ، لنگ ظهر ، که هر روز زندگی اش در لنگ ظهری عطش آلود و لنگ دراز جا مانده ، پازوکی را سر انگشت می چرخاند و انگار نه انگار که این آقا آدم است و از پوست و استخوان و تاب این همه را ندارد . &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Courier New&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 18:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=goosheyeroshan&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>goosheyeroshan</dc:creator>
<guid>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آقای زیادی رئالیست</title>
<link>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- به نظرت ته ِِ فضا کجاست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ به تو چه ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 23:51:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=goosheyeroshan&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>goosheyeroshan</dc:creator>
<guid>http://goosheyeroshan.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
